تبليغاتX
راه زندگي

دختران ایرانی نازترین عکسهای ایرانی

عکسهای خفن ایرانی

نازترین عکسهای ایرانی

نازترین عکسهای خارجی

عکس های خارجی

کلیپ عکسهای خفن ایرانی های ایرانی

کلیپهای ایرانی



راه زندگي

نکته های زندگی
عنوان مطلبو خودتون انتخاب کنید
حودتون بگيد

سلام به همه دوستان گلي كه اين مطلبو ميخونن واسه اين پست نتونستم عنواني پيدا كنم به خاطر همين ميزارمش به عهده خودتون

 

 

گاهي در زندگي دلتان به قدري براي كسي تنگ مي شود كه مي خواهيد او را از

 

روياهايتان بيرون بياوريد و در آغوش بگيريد!

 

وقتي در شادي بسته مي شود، در ديگري باز مي شود. ولي معمولاً آنقدر به در

 

بسته شده خيره مي مانيم كه دري كه برايمان باز شده را نمي بينيم.

 

به دنبال ظواهر نرو؛ شايد فريب بخوري.

 

به دنبال ثروت نرو؛ اين هم ماندني نيست.

 

به دنبال كسي باش كه به لبانت لبخند بنشاند.

 

چون فقط يك لبخند مي تواند شب سياه را نوراني كند.

 

كسي را پيدا كن كه دلت را بخنداند.

 

هرچه ميخواهي آرزو كن؛

 

هرجايي كه ميخواهي برو؛

 

هر چه كه ميخواهي باش؛

 

چون فقط يك بار زندگي مي كني و براي انجام آنچه ميخواهي فقط يك شانس

 

داري.

 

خوب است كه آنقدر شادي داشته باشي كه دوست داشتني باشي

 

آنقدر ورزش كني كه نيرومند باشي

 

آنقدر غم داشته باشي كه انسان باقي بماني

 

و آنقدر اميد داشته باشي كه شادمان باشي.

 

شاد ترين مردم لزوماً بهترين چيزها را ندارند؛

 

بلكه از هر چه سر راهشان قرار ميگيرد بهترين استفاده را مي كنند.

 

هميشه بهترين آينده بر پايه گذشته اي فراموش شده بنا مي شود؛

 

تا غمها و اشتباهات گذشته را رها نكني نميتواني در زندگي پيشرفت كني.

 

وقتي كه به دنيا آمدي تو گريه مي كردي و اطرافيانت لبخند به لب داشتند.

 

آن گونه باش كه در پايان زندگي تو لبخند بزني و اطرافيانت گريه كنند.

 

به كساني كه به طرق مختلف در زندگيت تأثير داشته اند؛

 

به كساني كه وقتي نياز داشتي لبخند به لبانت نشاندند؛

 

به آنهايي كه وقتي واقعاً نااميد بودي دريچه هاي نور را نشانت دادند؛

 

به كساني كه به دوستي با آنها ارج مي گذاري؛

 

و به آنهايي كه در زندگيت بسيار پرمعنا هستند.

 

به انها نيز همين نكته ها را گوش زد كن شايد روزي بكارشان ايد

 

سالها را نشمار ،

 

خاطرات را بشمار!

 

 

+نوشته شده در شنبه سیزدهم تیر 1388ساعت17:6توسط سروش |
دوست داشتن از عشق برتر است

 

 

                                             

                                               دوست داشتن از عشق برتر است

دوست داشتن از عشق برتر است. عشق يك جوشش كور است و پيوندي از سر نابينايي. اما دوست

داشتن پيوندي خودآگاه و از روي بصيرتِ روشن و زلال.

عشق بيشتر از غريزه آب مي خورد و هر چه از غريزه سرزند بي ارزش است و دوست داشتن از روح

طلوع ميكند و تا هر جا كه يك روح ارتفاع دارد، دوست داشتن نيز همگام با آن اوج مي يابد.

عشق در غالب دلها، در شكلها و رنگهاي تقريبا مشابهي، متجلي مي شود و داراي صفات و حالات و

مظاهر مشتركي است ،اما دوست داشتن در هر روحي جلوه اي خاص خود دارد و از روح رنگ مي گيرد

وچون روح ها، بر خلاف غريزه ها، هر كدام رنگي و ارتفاعي و بعدي و طعم و عطري ويژۀ خويش دارند،

ميتوان گفت كه به شمار هر روحي، دوست داشتني هست.

عشق با شناسنامه بي ارتباط نيست و گذر فصلها و عبور سالها بر آن اثر مي گذارد، اما دوست داشتن

در وراي سن و زمان و مزاج زندگي مي كند و بر آشيانۀ بلندش روز و روزگار را دستي نيست.

عشق در هر رنگي و هر سطحي، با زيبائي محسوس، در نهان يا آشكار، رابطه دارد. چنانچه شوپنهاور

ميگويد: شما بيست سال بر سن معشوقتان بيفزائيد، آنگاه تأثير مستقيم آن را بر روي احساستان

مطالعه كنيد.

عشق با دوري و نزديكي در نوسان است. اگر دوري به طول انجامد ضعيف مي شود، اگر تماس دوام يابد

به ابتذال مي كشد. و تنها با بيم و اميد و تزلزل و اضطراب و ديدار و پرهيز  زنده و نيرومند مي ماند. اما

دوست داشتن با اين حالات ناآشناست. دنيايش دنياي ديگري است.

عشق جوششي يكجانبه است. به معشوق نمي انديشد كه كيبست؟ يك خودجوشي ذاتي است، و از

اين رو هميشه اشتباه مي كند و در انتخاب به سختي مي لغزد و يا همواره يكجابه مي ماند و گاه، ميان

دو بيگانۀ ناهمانند، عشقي جرقه مي زند و چون در تاريكي است و يكديگر را نمي بينند، پس از انفجار

اين صاعقه است كه در پرتو روشنائي آن، چهرۀ همديگر را مي توانند ديد و در اينجا است كه گاه، پس از

جرقه زدن عشق، عاشق و معشوق كه در چهرۀ همديگر مي نگرند، احساس مي كنند كه همديگر را

نمي شناسند و بيگانگي و نا آشنائي پس از عشق ـ كه درد كوچكي نيست ـ فراوان است.

اما دوست داشتن در روشنائي ريشه مي بندد و در زير نور سبز مي شود و رشد مي كند و از اين رو

است كه همواره پس از آشنائي پديد مي آيد، ودر حقيقت، در آغاز، دو روح خطوط آشنيائي را در سيما و

نگاه يكديگر ميخوانند، و پس از آشنا شدن است كه خودماني مي شوند.

دو روح، نه دو نفر، كه ممكن است دو نفر با هم در عين رودربايستي ها احساس خودماني بودن كنند و

اين حالت به قدري ظريف و فرار است كه به سادگي از زير دست احساس و فهم مي گريزد ـ و سپس

طعم خويشاوندي و بوي خويشاوندي و گرماي خويشاوندي از سخن و رفتار و آهنگ كلام يكديگر احساس

مي شود و از اين منزل است كه ناگهان خود به خود دو همسفر به چشم مي بينند كه به پهندشت بي

كرانۀ مهرباني رسيده اند و آسمان صاف و بي لك دوست داشتن بر بالاي سرشان خيمه گسترده است.

عشق زيبائي هاي دلخواه را در معشوق مي آفريند و دوست داشن زيبائي هاي دلخواه را در دوست مي

بيند و مي يابد.

عشق در دريا غرق شدن است و دوست داشتن در دريا شنا كردن.

عشق معشوق را مجهول وگمنام مي خواهد تا در انحصار او بماند، زيرا عشق جلوه اي از خود خواهي و

روح تاجرانه و جانورانۀ آدمي است، و چون خود به بدي خود آگاه است، آن را در ديگري كه مي بيند، از او

بيزار مي شود و كينه بر مي گيرد. اما دوست داشتن دوست را محبوب و عزيز مي خواهد و مي خواهد كه

همۀ دلها آنچه را او از دوست در خود دارد، داشته باشد كه دوست داشتن جلوه اي از روح خدائي و فطرت

اهورائي آدمي است و چون خود به قداست ماورائي خود بينااست، آن را در ديگري كه مي بيند، ديگري را

نيز دوست مي دارد و با خود آشنا و خويشاوند مي يابد.

در عشق رقيب منفور است و در دوست داشتن است كه  هواداران كويش را چو جان خويشتن دارند.

عشق لذت جستن است و دوست داشتن پناه جستن.

عشق نيرويی است در عاشق كه او را به معشوق مي كشاند و دوست داشتن جاذبه ای است در

دوست كه او را به دوست مي برد.

 عشق، تملك معشوق است، و دوست داشتن تشنگي محو شدن در دوست باید دست کم خود را

دوست بداریم

بله!كسانی كه حتی خود را دوست ندارند ! آدم را عصبی می كنند! خیلی ها از اینكه به خویش عشق

بورزند احساس راحتی نمی كنند ، اما همین آدمها از همسران خود انتظار دارند كه به آنها عشق بورزند!

كمی عجیب نیست ؟ می گوییم من نمی توانم خودم را دوست داشته باشم و بعد از همسرمان

عصبانی میشویم كه چرا ما را دوست ندارد ؟ من چگونه می توانم چیزی را كه ندارم به دیگری بدهم ؟

وقتی تمام توجه ما به خطاها و اشتباهاتمان متمركز باشد همان خطاها و اشتباهات را در دیگران

جستجو می كنیم تا از این طریق حال بهتری پیدا كنیم و وقتی در حال دیگران تجسس می كنیم

سرانجام این خطاها را می یابیم ، اما مشكل اینجاست كه بر خلاف انتظار، با كشف خطاهای دیگران هم

، حالمان بهتر نمی شود.اگر تمركز خود را بر خطاهایمان حفظ كنیم جهان هم بی وقفه تنبیه مان خواهد

كرد. مادامیكه خود را دوست نداشته باشیم دنیا هم دوستمان نخواهد داشت و بعد ، می نشینیم و دنیا

را سرزنش می كنیم !

معنی عشق ورزیدن به خویشتن چیست؟ در ساده ترین كلام، عشق ورزیدن به خویشتن یعنی بخشدن

خویشتن ، یعنی اعتراف به این نكته كه تا به این لحظه به بهترین نحوی كه بلد بوده ام زندگی كرده ام .

دیگر كافی است تا كی می خواهید خود را گناهكار ببینید؟ انسان كامل را فقط در قصه ها می توان پیدا

كرد . فراموشش كنید، واقع بین باشید و به جای كمال ، پیشرفت راهدف خود قرار دهید. نقص ها و

كاستی های خود را ببخشید و مطمئن باشید كه دیگران هم به گونه ای كاملا خودكار این كاستیها را

ندیده خواهند گرفت. دیگران همچون آینه ای هستند كه ما را به خودمان نشان می دهند . اگر خوب در

آینه ها بنگریم همواره پیامهایی دریافت می كنیم كه برای رشد به آنها نیازمندیم. به خاطر داشته باشید

كه مشكلات انسان همواره از خود او ریشه می گیرد. ما به خاطر فرزندانمان باید خود را بپذیریم ، ما

الگوی بچه هایمان هستیم. اگر زندگی را سخت بگیرید آنها هم زندگی را به خود سخت میگیرند و آنوقت

است كه زندگی را به شما هم سخت می كنند!


نتیجه:

وقتی خود را عفو می كنیم دست از سرزنش دیگران هم بر می داریم

 

+نوشته شده در پنجشنبه هفدهم اردیبهشت 1388ساعت17:11توسط سروش |
دوست

دوست

دوست

 

يكي بود يكي نبود، يك بچه كوچيك بداخلاقي بود. پدرش به او يك كيسه پر از ميخ و يك چكش داد و گفت هر وقت عصباني شدي، يك ميخ به ديوار روبرو بكوب.

روز اول پسرك مجبور شد 37 ميخ به ديوار روبرو بكوبد. در روزها و هفته ها ي بعد كه پسرك توانست خلق و خوي خود را كنترل كند و كمتر عصباني شود، تعداد ميخهايي كه به ديوار كوفته بود رفته رفته كمتر شد. پسرك متوجه شد كه آسانتر آنست كه عصباني شدن خودش را كنترل كند تا آنكه ميخها را در ديوار سخت بكوبد

بالأخره به اين ترتيب روزي رسيد كه پسرك ديگر عادت عصباني شدن را ترك كرده بود و موضوع را به پدرش يادآوري كرد. پدر به او پيشنهاد كرد كه حالا به ازاء هر روزي كه عصباني نشود، يكي از ميخهايي را كه در طول مدت گذشته به ديوار كوبيده بوده است را از ديوار بيرون بكشد

روزها گذشت تا بالأخره يك روز پسر جوان به پدرش روكرد و گفت همه ميخها را از ديوار درآورده است. پدر، دست پسرش را گرفت و به آن طرف ديواري كه ميخها بر روي آن كوبيده شده و سپس درآورده بود، برد

پدر رو به پسر كرد و گفت: « دستت درد نكند، كار خوبي انجام دادي ولي به سوراخهايي كه در ديوار به وجود آورده اي نگاه كن !! اين ديوار ديگر هيچوقت ديوار قبلي نخواهد بود

پسرم وقتي تو در حال عصبانيت چيزي را مي گوئي مانند ميخي است كه بر ديوار دل طرف مقابل مي كوبي. تو مي تواني چاقوئي را به شخصي بزني و آن را درآوري، مهم نيست تو چند مرتبه به شخص روبرو خواهي گفت معذرت مي خواهم كه آن كار را كرده ام، زخم چاقو كماكان بر بدن شخص روبرو خواهد ماند. يك زخم فيزكي به همان بدي يك زخم شفاهي است.

دوست ها واقعاً جواهر هاي كميابي هستند ، آنها مي توانند تو را بخندانند و تو را تشويق به دستيابي به موفقيت نمايند. آنها گوش جان به تو مي سپارند و انتظار احترام متقابل دارند و آنها هميشه مايل هستند قلبشان را به روي ما بگشايند»

 

+نوشته شده در دوشنبه هفتم بهمن 1387ساعت16:47توسط سروش |
انیشتین

 

استاد دانشگاه با این سوال ها شاگردانش را به يك چالش ذهنی کشاند.

آیا خدا هر چیزی که وجود دارد را خلق کرد؟

شاگردی با قاطعیت پاسخ داد:"بله او خلق کرد"

استاد پرسید: "آیا خدا همه چیز را خلق کرد؟"

شاگرد پاسخ داد: "بله, آقا"

استاد گفت: "اگر خدا همه چیز را خلق کرد, پس او شیطان را نیز خلق

کرد. چون شیطان نیز وجود دارد و مطابق قانون که کردار ما نمایانگر

صفات ماست , خدا نیز شیطان است"

شاگرد آرام نشست و پاسخی نداد. استاد با رضایت از خودش خیال کرد

بار دیگر توانست ثابت کند که عقیده به مذهب افسانه و خرافه ای بیش

نیست.

شاگرد دیگری دستش را بلند کرد و گفت: "استاد میتوانم از شما سوالی

بپرسم؟"

استاد پاسخ داد: "البته"

شاگرد ایستاد و پرسید: "استاد, سرما وجود دارد؟"

استاد پاسخ داد: "این چه سوالی است البته که وجود دارد. آیا تا کنون

حسش نکرده ای؟ "

شاگردان به سوال مرد جوان خندیدند.

مرد جوان گفت: "در واقع آقا, سرما وجود ندارد. مطابق قانون فیزیک

چیزی که ما از آن به سرما یاد می کنیم در حقیقت نبودن گرماست. هر

موجود یا شی را میتوان مطالعه و آزمایش کرد وقتیکه انرژی داشته

باشد یا آنرا انتقال دهد. و گرما چیزی است که باعث میشود بدن یا هر

شی انرژی را انتقال دهد یا آنرا دارا باشد. تمام مواد در این درجه بدون

حیات و بازده میشوند. سرما وجود ندارد. این کلمه را بشر برای اینکه

از نبودن گرما توصیفی داشته باشد خلق کرد." شاگرد ادامه داد:

"استاد تاریکی وجود دارد؟"

استاد پاسخ داد: "البته که وجود دارد"

شاگرد گفت: "دوباره اشتباه کردید آقا! تاریکي هم وجود ندارد. تاریکی

در حقیقت نبودن نور است. نور چیزی است که میتوان آنرا مطالعه و

آزمایش کرد. اما تاریکی را نمیتوان. در واقع با استفاده از قانون نیوتن

میتوان نور را به رنگهای مختلف شکست و طول موج هر رنگ را

جداگانه مطالعه کرد. اما شما نمی توانید تاریکی را اندازه بگیرید. یک

پرتو بسیار کوچک نور دنیایی از تاریکی را می شکند و آنرا روشن می

سازد. شما چطور می توانید تعیین کنید که یک فضای به خصوص چه

میزان تاریکی دارد؟ تنها کاری که می کنید این است که میزان وجود

نور را در آن فضا اندازه بگیرید. درست است؟ تاریکی واژه ای است که

بشر برای توصیف زمانی که نور وجود ندارد بکار ببرد."

در آخر مرد جوان از استاد پرسید: "آقا، شیطان وجود دارد؟"

زیاد مطمئن نبود. استاد پاسخ داد: "البته همانطور که قبلا هم گفتم. ما

او را هر روز می بینیم. او هر روز در مثال هایی از رفتارهای غیر

انسانی بشر به همنوع خود دیده میشود. او در جنایتها و خشونت های

بی شماری که در سراسر دنیا اتفاق می افتد وجود دارد. اینها نمایانگر

هیچ چیزی به جز شیطان نیست."

و آن شاگرد پاسخ داد: شیطان وجود ندارد آقا. یا حداقل در نوع خود

وجود ندارد. شیطان را به سادگی میتوان نبود خدا دانست. درست مثل

تاریکی و سرما. کلمه ای که بشر خلق کرد تا توصیفی از نبود خدا

داشته باشد. خدا شیطان را خلق نکرد. شیطان نتیجه آن چیزی است که

وقتی بشر عشق به خدا را در قلب خودش حاضر نبیند. مثل سرما که

وقتی اثری از گرما نیست خود به خود می آید و تاریکي که در نبود نور

می آید.
 

نام مرد جوان يا آن شاگرد تيز هوش كسي نبود جز ، آلبرت انیشتن

+نوشته شده در دوشنبه چهارم آذر 1387ساعت19:36توسط سروش |
خواستگاري

 

خواستگاري..........

 

مادرش ميگفت: "دخترم! بگذار راحتت كنم تمام زندگي آينده ات

 بستگي به همين چند دقيقه چاي آوردن دارد. پايت را كه از

 آشپزخانه گذاشتي بيرون اول خوب همه جا را نگاه كن بعد سرت را

 پايين بنداز و با صداي آرام بگو سلام! نميخواهم پشت سر دخترم

 حرف درست كنند كه چقدر خودخواه و بي تربيت بود. يك وقت هول

 نشوي! رنگت عوض ميشود با خودشان ميگويند: "دختره آدم نديده

 است" سيني چاي را محكم بگير مثل دفعه قبل نشود كه دستت

 بلرزد و آقاي داماد را شرمنده كني. حواست جمع باشد اول بزرگتر.

 يك وقت نبينم كه سيني را يكراست بردي جلوي آقاي داماد فكر

 ميكنند كه حالا پسرشان چه آش دهان سوزي است. آرام و

 باحوصله راه برو دوبار كمتر تعارف نكن سرت را بلند نكن آرام حرف

 بزن حتي اگر جك هم تعريف كردند نخند و گرنه از فردا رويت عيب

 ميگذارند كه دختره بي حيا و پر رو بود. عزيزم! ميدانم كه سخت

 است ولي چند دقيقه بيشتر نيست. تحمل كن از قديم گفته اند:

 "در دروازه شهر را ميشود بست ولي در دهان مردم را نه..."

لحظه موعود فرا رسيده بود دستورها را مو به مو اجرا ميكرد سيني

 چاي را دو دستي چسبيده بود سعي كرد به هيچ چيزي فكر نكند

 شانه هايش را پايين انداخت محكم و استوار قدم بر ميداشت. همه

 چيز روبراه بود چند قدم بيشتر راه نرفته بود چشمش به مادر داماد

 افتاد كه چادرش را جلو كشيده بود و در گوش دخترش پچ پچ ميكرد

گوشهايش را تيز كرد صداي مادر را شنيد كه ميگفت ": ماشاالله

 هزار ماشاالله همچين چايي مياورد كه انگار نسل اند نسل قهوه

 چي بوده اند ...................................

+نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم شهریور 1387ساعت22:30توسط سروش |
يك نفر نيست.........


 

يك نفر نيست بپرسد از من

 

که تو از پنجره عشق چه ها می خواهی؟

 

صبح تا نيمه شب منتظری

 

همه جا می نگری

 

گاه با ماه سخن می گويی

 

گاه با رهگذران،خبر گمشده ای می جويی !

 

راستی گمشده ات کيست؟کجاست؟

 

صدفی در دريا است؟

 

نوری از روزنه فرداهاست

 

يا خدايی است که از روز ازل پنهان است؟

 


 

اخرهاي فصل پاييز يه درخت پير و تنها

 

تنها برگي روي شاخش مونده بود ميون برگها

 

يه شبي درخت به برگ گفت کاش بموني درکنارم

 

آخه من ميون برگها فقط تنها تو رو دارم

 

وقتي برگ درخت رو مي ديد داره ازغصه ميميره

 

با خدا راز و نياز کرد اون رو از درخت نگيره

 

با دلي خرد و شکسته گفت نذار از ا ون جدا شم

 

اي خداکاري بکن که تا بهارهمين جا باشم

 

برگ تو خلوت شبونه از دلش با خدا مي گفت

 

غافل از اينکه  يه گوشه باد همه حرفاشو ميشنفت

 

باد اومد باخنده اي گفت آخه اين حرفها کدومه

 

با هجوم من رو شاخه عمرهر دوتون تمومه

 

يه دفعه باد خيلي خشمگين با يه قدرتي فراوون

 

سيلي زد به برگ و شاخه تا بگيره از درخت جون

 

ولي برگ مثل يه کوهي به درخت چسبيد و چسبيد

 

تا که باد رفت پيش بارون، بارون هم قصه رو فهميد

 

بارون گفت با رعد و برقم مي سوزونمش تا ريشه

 

تا که آثاري نمونه ديگه از درخت و بيشه

 

ولي بارونم مثل باد توي اين بازي شکست خورد!

 

به جايي رسيد که بارون آرزو مي کرد که ميمرد

 

برگ نيفتاد از رو شاخه آخه اين کارخدا بود

 

هرکي زندگيش رو باخته دلش از خدا جدا بود

 

 

+نوشته شده در یکشنبه نهم تیر 1387ساعت11:2توسط سروش |
دو مرد

 

 

دو مرد

 

کشتی در طوفان شکست و غرق شد . فقط دو مرد توانستند به سوی جزيره اي کوچک بی آب و علفی شنا کنند و نجات يابند.دو نجات يافته ديدند هيچ نمی توانند بکنند، با خود گفتند بهتر است از خدا کمک بخواهيم .بنابراين دست به دعا شدند و برای اين که ببينند دعای کدا م بهتر مستجاب می شود به گوشه ا ی از جزيره رفتند نخست از خدا اب و غذا خواستند . فردا مرد اول، درختی يافت و ميوه ای بر آن، آن را خورد . اما مرد دوم چيزی برای خوردن نداشت.هفته بعد، مرد اول از خدا همسر و همدم خواست، فردا کشتی ديگری غرق شد، زنی نجات يافت وبه مرد رسيد. در سمت ديگر، مرد دوم هيچ کس را نداشت.مرد اول از خدا خانه، لباس و غذای بيشتری خواست، فردا، به صورتی معجزه آسا، تمام چيزهايي ازکه خواسته بود به او رسيد. مرد دوم هنوز هيچ نداشت. دست آخر، مرد اول از خدا کشتی خواست تا او همسرش را با خود ببرد . فردا کشتی ای آمد و درسمت او لنگر انداخت، مرد خواست به همراه همسرش از جزيره برود و مرد دوم را همانجا رها کند .پيش خود گفت، مرد ديگر حتما شايستگی نعمت های الهی را ندارد، چرا که درخواستها ی ا وپاسخ داده نشد، پس همين جا بماند بهتر است. زمان حرکت کشتی، ندايی از آسمان پرسيد: چرا همسفر خود را در جزيره رها می کنی؟ پاسخ داد : اين نعمتهايی که به دست آورده ام همه مال خودم است، همه را خود درخواست کرده ام.درخواست های او که پذيرفته نشد، پس لياقت اين چيزها را ندارد.ندا، مرد را سرزنش کر د : اشتباه می کنی . زمانی که تنها خواسته او را اجابت کردم، اين نعمتها به تو رسيد.مرد با حيرت پرسيد: از تو چه خواست که بايد مديون او باشم؟ ندا پاسخ داد: از من خواست که تمام خواسته های تو را اجابت کنم!

 بايد بدانيم که نعمت هامان حاصل درخواست های خود ما نيست، نتيجه دعا ی ديگران برا ی ماست

 

+نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387ساعت23:33توسط سروش |
عشق

 

 

 

روزي مردي عقربي را ديد که درون آب دست و پا مي زند، تصميم گرفت

 

عقرب را نجات دهد اما عقرب انگشت او را نيش زد.

مرد باز هم سعي کرد عقرب را از آب بيرون بياورد اما عقرب بار ديگر او را

 

نيش زد.

رهگذري او را ديد و پرسيد : چرا عقربي را که نيش مي زند نجات ميدهي؟

مرد پاسخ داد: اين طبيعت عقرب است که نيش بزند ولي طبيعت من اينست

 

که عشق بورزم.

چرا بايد مانع عشق ورزيدن شوم فقط به اين دليل که عقرب طبيعتاً نيش

 

ميزند؟

عشق ورزي را متوقف نساز. لطف و مهرباني خود را دريغ نکن، حتي اگر

 

ديگران تو را بيازارند.

+نوشته شده در یکشنبه چهاردهم بهمن 1386ساعت3:23توسط سروش |
عشق يعني

 

 

 

عشق يعني.......................................

 

عشق يعني يك سلام و يك درود

 

عشق يعني يك تبلور يك سرود

 

عشق يعني همچو من شيدا شدن

 

عشق يعني قطره و دريا شدن

عشق يعني درد و محنت در درون

 

عشق يعني يك شقايق غرق خون

عشق يعني زاهد اما بت پرست

 

عشق يعني بيستون كندن بدست

 

عشق يعني همچو يوسف قعر چاه

 

عشق يعني چون محمد پا به راه

 

عشق يعني آب بر آذر زدن

 

عشق يعني با پرستو پرزدن

 

عشق يعني عالمي راز و نياز

 

عشق يعني يك تيمم يك نماز

 

عشق يعني سر به دار آويختن

عشق يعني اشك حسرت ريختن

 

عشق يعني شب نخفتن تا سحر

عشق يعني سجده ها با چشم تر

 

عشق يعني رسم دل بر هم زدن

عشق يعني شعله بر خرمن زدن

عشق يعني سوختن يا ساختن

عشق يعني زندگي را باختن

عشق يعني در جهان رسوا شدن

عشق يعني مست و بي پروا شدن

 

عشق يعني ديده بر در دوختن

عشق يعني در فراغش سوختن

 

عشق يعني خون لاله بر چمن

 

عشق يعني با گلي گفتن سخن

 

عشق يعني آتشي افروخته

 

عشق يعني شاعري دلسوخته

 

عشق يعني مستي و ديوانگى

عشق يعني با جهان بيگانگى

 

عشق يعني لحظه هاي التهاب

عشق يعني لحظه هاي ناب ناب

 

عشق يعني معني رنگين كمان

عشق يعني هر چه بيني عكس يار

 

عشق يعني قطره و دريا شدن

عشق يعني سوز ني آه شبان

 

 

عشق يعني انتظار و انتظار

+نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم دی 1386ساعت0:10توسط سروش |
مرد کور

من کور هستم

روزی مرد کوری روی پله های ساختمانی نشسته بود و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده

 بود روی تابلو نوشته شده بود :من کور هستم لطفا کمک کنید .روزنامه نگار خلاقی از کنار

 او گذشت نگاهی به او انداخت .فقط چند سکه در داخل کلاه بود .او چند سکه داخل کلاه انداخت

و بدون اینکه از مرد کور اجازه بگیرد تابلوی او را برداشت ان را برگردانند و اعلان دیگری روی

 ان نوشت و تابلو را کنار پای او گذاشت و انجا را ترک کرد.

عصر انروز روزنامه نگار به ان محل برگشت و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و

 اسکناس شده مرد کور از صدای قدمهای او  خبرنگار را شناخت و خواست اگر او همان کسی

است که ان تابلو را نوشته بگوید که او بر  روی ان چه نوشته است؟روزنامه نگار جواب داد :

 چیز خاص و مهمی نبود من نوشته شما را به شکل دیگری نوشتم و لبخندی زد و به راه خود

 ادامه داد.مرد کور هیچوقت ندانست که او چه نوشته است ولی روی تابلوی او خوانده میشد:!!!!!!

امروز بهار است ولی من نمیتوانم انرا ببینم

وقتی کارتان را نمی توانید پیش ببرید استراتژی خود را تغییر بدهید .خواهید دید بهترین ها

 ممکن خواهد شد.باور داشته باشید هر تغییر بهترین چیز برای زندگی است .حتی برای

کوچکترین اعمالتان از دل.فکر.هوش و روحتان مایه بگذارید این رمز موفقیت است.........

لبخند بزنید

+نوشته شده در یکشنبه هجدهم آذر 1386ساعت17:9توسط سروش |